۰۱ / ۰۸
خانم حدود ۵۳ ساله
— ABOUT HER MOTHER
زنی آمد که حدود پنجاه و سهساله بود، مادر سه فرزند بزرگ، خیلی موفق. در گفتگو گفت بیست سال هر از گاهی رواندرمانی رفته و حس میکرده با مادرش «کنار آمده». در یکی از تمرینهای کارگاه به جایی رسید که نامهای نوشت که قرار نبود بفرستد — و به مادرش نوشت. بعدش گفت چیزی پیدا کرد که در بیست سال رواندرمانی پیدا نکرده بود. نه چون آن رواندرمانی بد بود — چون آنچه آمد بالا فقط در همچین فضایی میتوانست بیاید بالا.
«بیست سال است دارم دربارهی مادرم حرف میزنم. در یک لحظه، اولین بار مادرم را حس کردم. این دو یکی نیستند.»
۰۲ / ۰۸
آقای حدود ۴۵ ساله
— ABSENT FROM HIS LIFE
مردی آمد، حدود چهل و پنجساله، چون زنش به او گفته بود بیا. در گفتگو گفت واقعاً نمیداند چرا دارد میآید. موفق بود، ازدواجش خوب بود، بچههایش خوب بودند. به زبان خودش گفت: «چیزی کم است ولی نمیدانم چه.» در یکی از تمرینهای روز دوم چیزی رخ داد که برای اولین بار در سالها بدن خودش را حس کرد. گفت داشت گریه میکرد و نمیدانست چرا.
«داشتم کنار زندگیام زندگی میکردم، نه در آن. نمیدانستم همچین چیزی ممکن است. حالا در آنم.»
۰۳ / ۰۸
خانم حدود ۳۶ ساله
— ON BEING A DAUGHTER
زنی حدود سی و ششساله آمد چون حس میکرد بهعنوان دختر دارد شکست میخورد. مادرش تنها در تهران بود، در دههی هفتاد عمر، حالش خوب نبود، و او اینجا. هر روز زنگ میزد، پول میفرستاد، ولی حس میکرد باید بیشتر میکرد. حس گناه داشت میخوردش. در تمرینی به جایی رسید که مادرش را — واقعاً — دید. نه نسخهی تصوری، خود آن زن با زندگی واقعیاش.
«مادر من خودش مادری داشت و سوگ خودش را و تنهایی خودش را. تنهایی او را من نساختهام. نمیتوانم چیزی را که پیش از وجود من بوده درست کنم. میتوانم بدون تلاش برای درست کردن، دوستش داشته باشم.»
۰۴ / ۰۸
پدر حدود ۶۰ ساله
— ABOUT A BROTHER
مردی حدود شصتساله آمد که پانزده سال بود با برادرش حرف نزده بود. زخم قدیمی، میراث خانوادگی، یک کار تجاری که به مشکل خورده بود، حرفهایی که نمیشد پسشان گرفت. آمد بدون اینکه بداند چه میخواهد، ولی میدانست چیزی باید تغییر کند. در تمرینی به جایی رسید که برادرش را دید — نه بهعنوان کسی که به او آسیب زده، بلکه بهعنوان همان آدمی که برادرش بود، با زخمهای خودش. نبخشید. آشتی نکرد.
«پانزده سال است که او را در سینهام حمل میکنم. نه خود برادرم — نفرت از او را. سنگینتر از خود برادرم بود. گذاشتمش زمین. هنوز نمیخواهم ببینمش. ولی دیگر حملش نمیکنم.»
۰۵ / ۰۸
خانم حدود ۴۰ ساله
— FOUND HER BODY
زنی آمد که گفت تمام عمرش را در سرش زندگی کرده. دکترا، روشنفکر، خوشبیان. گفت از نوجوانی به این طرف واقعاً در بدنش نبوده. نمیدانست چطور در بدنش باشد — به نظرش غریبه میآمد. چند تمرین با بدن در کارگاه بود. بعدش گفت:
«آمدم چیزی دربارهی ذهنم بفهمم. بدنم را پیدا کردم. نمیدانستم از آن رفته بودم. هنوز دارم یاد میگیرم چطور در آن باشم. ولی الان مال خودم است. پیش از این نبود.»
۰۶ / ۰۸
پسر اواخر ۲۰ سالگی
— ABOUT HIS FATHER
جوانی، اواخر بیست، آمد که گفت رابطهی «خوبی» با پدرش دارد. مودبانه. محترمانه. دربارهی سیاست و فوتبال حرف میزنند. یادش نمیآمد آخرین بار کی چیز واقعی به هم گفتهاند. در روز سوم، در تمرینی، بعدش گفت برای اولین بار از کودکی گریه کرده. نه چون چیز بدی آمده بود بالا — چون فهمیده چقدر پدرش را دوست دارد و چقدر بینشان فاصله بوده. رفت خانه و به پدرش زنگ زد و فقط گفت: «دوستت دارم.» پدرش چند ثانیه نتوانست حرف بزند. بعد شروع کرد به گریه. آن خانواده اینطور نیستند.
«من و پدرم الان داریم حرف میزنیم. دربارهی چیزهای واقعی. دارد پیر میشود. نزدیک بود از دستش بدهم.»
۰۷ / ۰۸
دختری در ۳۰ سالگی
— STOPPED RUNNING
زنی در سی و چندی آمد که تازه از یک ازدواج بیرون آمده بود و داشت زندگیاش را دوباره میساخت. موفق بود، شلوغ، برنامهی پر. در گفتگو گفت حس میکند دارد فرار میکند. از چه، نمیدانست. تمرینی به جایی رسید که او خیلی ساکن ایستاده بود. بعدش گفت در آن لحظه دقیقاً فهمیده که هست و چه میخواهد. سه ماه بعد از کارش استعفا داد. چیزی را شروع کرد که سالها میخواست شروع کند.
«داشتم فرار میکردم چون اگر میایستادم، باید میفهمیدم. و فهمیدن خطرناک حس میشد. بعد ایستادم. خطرناک نبود. روشن بود.»
۰۸ / ۰۸
مردی حدود ۵۳ ساله
— THE FIRE HE BURIED
مردی حدود پنجاه و سهساله — آرام، مهربان، رفیق همه — آمد چون زنش گفته بود دیگر آتش ندارد. گفت نمیداند منظورش چیست. در تمرینی در روز دوم، چیزی در او بیدار شد که از شاید دهسالگی به خودش اجازه نداده بود حسش کند. سه ماه بعدش گفت شوهر متفاوتی شده، پدر متفاوتی — نه چون الان عصبانی است، بلکه چون به خودش جوری دسترسی دارد که چهل سال نداشت.
«اینقدر خشم داشتم. نمیدانستم آنجا بود. رفته بود زیرزمین چون در کودکی یاد گرفتم خشم خطرناک است. در آن لحظه آمد بالا. عصبانی از کسی نبودم. فقط داشتمش. تمام این مدت آنجا بود. دفنش کرده بودم.»