ایا اگه امروز اخرین روز زندگیت باشه میتونی بگی دارم عمیقا زندگی میکنم.
یا احساس میکنی زنده ای و هر روز داری روزمرگی رو بیشتر میبینی؟

شاید وقتش رسیده بگیم نقطه سر خط.

کارگاه‌های بازی‌محور ما. فضایی است برای مواجه شدن با خودِ واقعی، دیدن تله های تکراری و پنهانمون و انتخابِ شروعِ زندگی کردن بر اساس ارزش‌ها و نه فقط زنده بودن روزمره.

یه پروسه و روند عمیق و بنیادیه.

برای ایرانیهای مهاجر خارج از ایران — یکی از عمیقترین تجربیات زندگیت میتونه باشه به زبون خودمون، از جنس خودمون.

— THE STORY

داستان چیه؟

بیشتر ما بزرگ شدیم که مفید باشیم، نه که خودمان باشیم. مفید برای پدر و مادر، برای خانواده، برای جامعه. خوب بودیم. هرچه گفتند کردیم. جایی، سؤال اینکه واقعاً که هستیم، گذاشته شد کنار.

سال‌ها گذشت. این مفید بودن شد آن کسی که فکر می‌کنیم هستیم.

این کارگاه فضایی است برای دیدن و پیدا کردن اون چیزی است که گذاشتی کنار و یک فرصت کمیاب برای ادامه دادن زندگی با احساس رهایی و ارزشمند بودن. اگه سال‌هاست می‌دونی یه چیزی باید تغییر کنه، اما هنوز با وجود این همه تلاش نمی‌شه ، قطعا تضادفی نیست که دعوت شدی به اینجا.

این کارگاه ها ترجمه‌شده از انگلیسی نیست و به صورت تخصصی و با سالها اجرا برای ما ایرانیها با ساختار خاصمون ساخته و بهینه شده.

راستی شرکت کردن فقط با قبولی نوی مصاحبه ممکنه.

— IS THIS YOU?

ایا به درد شما میخوره؟

چند تا مورد و مثال زیر را بخونید. اگر یکی‌شان حس آشنایی داد، اگر چیزی در تو گفت «این منم» یا «این کسی است که می‌شناسم»، احتمالاً این کارگاه با تو حرف می‌زنه. اگر هیچ‌کدام حس آشنایی نداد و در مقابلشون مقاومت داری، احتمالاً این کارگاه برای تو هم هست اما مقاومتهای دروتی راهت رو کمی سختتر میکنه — .

۰۱ / ۰۸

دختر پرتلاش

آن زنی که از بیرون انگار همه چیزش درست است — موفق، حواسش به خانواده هست، به پدر و مادرش می‌رسد، هیچ‌وقت نه نمی‌گوید، همیشه در دسترس است. یک روز نشسته توی ماشینش در پارکینگ و نمی‌تواند حرکت کند. خودش هم نمی‌داند چرا. همه کار را درست کرده و چیزی در درونش درست نیست. این کار برای اوست.

۰۲ / ۰۸

مردی که فراموش کرده

یا آن مردی که شوهر خوبی است، پدر خوبی، پسر خوبی، برادر خوبی. خرج همه را می‌دهد. ولی زنش می‌گوید واقعاً آنجا نیست. بچه‌هایش دارند بزرگ می‌شوند و نمی‌داند چطور با آن‌ها حرف بزند. نمی‌داند چه حس می‌کند — چون سال‌هاست دارد کارها را مدیریت می‌کند و حس کردن دیگر بخشی از وظیفه‌اش نیست. این کار برای او هم هست.

۰۳ / ۰۸

پدر و مادری که پدر و مادر خودشون رو هنوز حمل می‌کند

یا آن کسی که می‌فهمد دارد با بچه‌هایش دقیقاً همان‌جور رفتار می‌کند که مادرش با او می‌کرد. قسم خورده بود این کار را نکند. کتاب‌ها را خوانده. می‌داند چه درست است. و باز هم، حرف از دهانش بیرون می‌آید و صدای مادرش است. این کار برای اوست — برای اینکه بفهمد چرا آن صدا هنوز در اوست و چه لازم است تا واقعاً صدای خودش را با بچه‌های خودش داشته باشد.

۰۴ / ۰۸

مهاجری که مهاجرت براش شذ درد

یا آن کسی که از ایران بیرون آمده، اینجا زندگی ساخته، و جایی در درونش هنوز حس می‌کند به چیزی خیانت کرده. یا آن کسی که با خانواده‌اش وصل است، هر هفته زنگ می‌زند، و حس می‌کند چیز کوچکی و تلخی دارد می‌خوردش و نمی‌تواند بگوید چیست. هم رفتن، هم ماندن، جای زخم می‌گذارد. این کار درباره‌ی نگاه کردن به آن زخم‌هاست.

۰۵ / ۰۸

اونب که در ازدواج خوبی است و احساسش میگه تنهاست

یا آن کسی که در یک ازدواج خوب است — واقعاً ازدواج خوب، نه بد — که جوری احساس تنهایی می‌کند که نمی‌تواند توضیحش بدهد. شریکش مهربان است، زندگی‌اش راحت است، و چیزی در او هست که این زندگی به آن نرسیده. به خاطر داشتن این حس احساس گناه می‌کند. فکر می‌کند ناشکر است. این کار برای اوست.

۰۶ / ۰۸

آن که مفید بود، نه خودش

بیشتر ما بزرگ شدیم که مفید باشیم، نه که خودمان باشیم. مفید برای پدر و مادر، برای خانواده، برای جامعه. خوب بودیم. هرچه گفتند کردیم. جایی، سؤال اینکه واقعاً که هستیم، گذاشته شد کنار. سال‌ها گذشت. این مفید بودن شد آن کسی که فکر می‌کنیم هستیم. این کار بخشی‌اش درباره‌ی پیدا کردن آن چیزی است که گذاشته شد کنار.

۰۷ / ۰۸

آن که برای همه نگه می‌دارد

چیزی هست که ما ایرانی‌ها می‌کنیم — همه چیز را برای همه نگه می‌داریم، حواسمان هست همه سیر و خوشحال باشند، و در درونمان خسته‌ایم و نمی‌دانیم چطور بگذاریمش زمین. حتی به خودمان اجازه نمی‌دهیم بدانیم که خسته‌ایم. این کار بخشی‌اش درباره‌ی این است که به خودت اجازه بدهی بفهمی واقعاً چه حس می‌کنی، پیش از آنکه تصمیم بگیری با آن چه کنی.

۰۸ / ۰۸

آن قوی، آن قابل اعتماد

بیشتر ما یاد گرفتیم آن قوی باشیم. آن قابل اعتماد. آن کسی که از هم نمی‌پاشد. آن‌قدر خوب یاد گرفتیم که دیگر نمی‌دانیم واقعاً چه حس می‌کنیم. می‌دانیم چه باید حس کنیم. نمی‌دانیم چه حس می‌کنیم.

THE FORMAT · شکل کارگاه

۳روز
کارگاه مقدماتی
۴هفته
جلسات هفتگی بازنگری
۶۰دقیقه
گفتگو با مربی، پیش از پذیرش

ورود از طریق درخواست مصاحبه است. فرم را پر می‌کنی و ما بررسی میکنیم. بعد یه گفتگوی یک ساعته توی وقت مناسب خواهیم داشت. در آن گفتگو هر دو تصمیم می‌گیریم.
کسی پذیرفته می‌شود که انتخاب کنه تغییر رو — اگر برای تو در این مقطع سازنده نباشه، بهت می‌گیم.

آنچه در کارگاه رخ می‌دهد برای اینکع تجربه ی شرکت کنندگان عمیقتر بمونه رو محرمانه نگه میداریم . در عوض، در گفتگو می‌توانی هر چه می‌خواهی بپرسی.

FOUR LEVELS · چهار مرحله، به ترتیب

I. مقدماتی فضای تجربه ی ناشناخته ها و یادگیری کامل متدولوژی. OPEN ●
II. پیش رفته فضای تبدیل غیر ممکن به ممکن از طریق زندگی کردن متدولوژی. LOCKED
III. نتیجه‌سازی ایجاد نتیجه های نو در تمام جنبه های مختلف زندگی. LOCKED
IV. رسالت شخصی جایی که می‌فهمی چرا اینجا هستی و رسالت تو چیه. LOCKED

WHAT PEOPLE EXPERIENCED

از زبان کسانی که این کارگاه رو تجربه کردند.

هشت روایت زیر از کسانی است که مرحله‌ی مقدماتی را گذرانده‌اند. نام‌ها حذف شده، جزئیات تغییر یافته. متن‌ها به این دلیل اینجا هستند که حسی از بافت کار بدهند — نه به عنوان وعده، نه به عنوان تأیید. تجربه‌ی هر کس متفاوت است.

۰۱ / ۰۸
خانم حدود ۵۳ ساله — ABOUT HER MOTHER

زنی آمد که حدود پنجاه و سه‌ساله بود، مادر سه فرزند بزرگ، خیلی موفق. در گفتگو گفت بیست سال هر از گاهی روان‌درمانی رفته و حس می‌کرده با مادرش «کنار آمده». در یکی از تمرین‌های کارگاه به جایی رسید که نامه‌ای نوشت که قرار نبود بفرستد — و به مادرش نوشت. بعدش گفت چیزی پیدا کرد که در بیست سال روان‌درمانی پیدا نکرده بود. نه چون آن روان‌درمانی بد بود — چون آنچه آمد بالا فقط در همچین فضایی می‌توانست بیاید بالا.

«بیست سال است دارم درباره‌ی مادرم حرف می‌زنم. در یک لحظه، اولین بار مادرم را حس کردم. این دو یکی نیستند.»
۰۲ / ۰۸
آقای حدود ۴۵ ساله — ABSENT FROM HIS LIFE

مردی آمد، حدود چهل و پنج‌ساله، چون زنش به او گفته بود بیا. در گفتگو گفت واقعاً نمی‌داند چرا دارد می‌آید. موفق بود، ازدواجش خوب بود، بچه‌هایش خوب بودند. به زبان خودش گفت: «چیزی کم است ولی نمی‌دانم چه.» در یکی از تمرین‌های روز دوم چیزی رخ داد که برای اولین بار در سال‌ها بدن خودش را حس کرد. گفت داشت گریه می‌کرد و نمی‌دانست چرا.

«داشتم کنار زندگی‌ام زندگی می‌کردم، نه در آن. نمی‌دانستم همچین چیزی ممکن است. حالا در آنم.»
۰۳ / ۰۸
خانم حدود ۳۶ ساله — ON BEING A DAUGHTER

زنی حدود سی و شش‌ساله آمد چون حس می‌کرد به‌عنوان دختر دارد شکست می‌خورد. مادرش تنها در تهران بود، در دهه‌ی هفتاد عمر، حالش خوب نبود، و او اینجا. هر روز زنگ می‌زد، پول می‌فرستاد، ولی حس می‌کرد باید بیشتر می‌کرد. حس گناه داشت می‌خوردش. در تمرینی به جایی رسید که مادرش را — واقعاً — دید. نه نسخه‌ی تصوری، خود آن زن با زندگی واقعی‌اش.

«مادر من خودش مادری داشت و سوگ خودش را و تنهایی خودش را. تنهایی او را من نساخته‌ام. نمی‌توانم چیزی را که پیش از وجود من بوده درست کنم. می‌توانم بدون تلاش برای درست کردن، دوستش داشته باشم.»
۰۴ / ۰۸
پدر حدود ۶۰ ساله — ABOUT A BROTHER

مردی حدود شصت‌ساله آمد که پانزده سال بود با برادرش حرف نزده بود. زخم قدیمی، میراث خانوادگی، یک کار تجاری که به مشکل خورده بود، حرف‌هایی که نمی‌شد پسشان گرفت. آمد بدون اینکه بداند چه می‌خواهد، ولی می‌دانست چیزی باید تغییر کند. در تمرینی به جایی رسید که برادرش را دید — نه به‌عنوان کسی که به او آسیب زده، بلکه به‌عنوان همان آدمی که برادرش بود، با زخم‌های خودش. نبخشید. آشتی نکرد.

«پانزده سال است که او را در سینه‌ام حمل می‌کنم. نه خود برادرم — نفرت از او را. سنگین‌تر از خود برادرم بود. گذاشتمش زمین. هنوز نمی‌خواهم ببینمش. ولی دیگر حملش نمی‌کنم.»
۰۵ / ۰۸
خانم حدود ۴۰ ساله — FOUND HER BODY

زنی آمد که گفت تمام عمرش را در سرش زندگی کرده. دکترا، روشن‌فکر، خوش‌بیان. گفت از نوجوانی به این طرف واقعاً در بدنش نبوده. نمی‌دانست چطور در بدنش باشد — به نظرش غریبه می‌آمد. چند تمرین با بدن در کارگاه بود. بعدش گفت:

«آمدم چیزی درباره‌ی ذهنم بفهمم. بدنم را پیدا کردم. نمی‌دانستم از آن رفته بودم. هنوز دارم یاد می‌گیرم چطور در آن باشم. ولی الان مال خودم است. پیش از این نبود.»
۰۶ / ۰۸
پسر اواخر ۲۰ سالگی — ABOUT HIS FATHER

جوانی، اواخر بیست، آمد که گفت رابطه‌ی «خوبی» با پدرش دارد. مودبانه. محترمانه. درباره‌ی سیاست و فوتبال حرف می‌زنند. یادش نمی‌آمد آخرین بار کی چیز واقعی به هم گفته‌اند. در روز سوم، در تمرینی، بعدش گفت برای اولین بار از کودکی گریه کرده. نه چون چیز بدی آمده بود بالا — چون فهمیده چقدر پدرش را دوست دارد و چقدر بینشان فاصله بوده. رفت خانه و به پدرش زنگ زد و فقط گفت: «دوستت دارم.» پدرش چند ثانیه نتوانست حرف بزند. بعد شروع کرد به گریه. آن خانواده اینطور نیستند.

«من و پدرم الان داریم حرف می‌زنیم. درباره‌ی چیزهای واقعی. دارد پیر می‌شود. نزدیک بود از دستش بدهم.»
۰۷ / ۰۸
دختری در ۳۰ سالگی — STOPPED RUNNING

زنی در سی و چندی آمد که تازه از یک ازدواج بیرون آمده بود و داشت زندگی‌اش را دوباره می‌ساخت. موفق بود، شلوغ، برنامه‌ی پر. در گفتگو گفت حس می‌کند دارد فرار می‌کند. از چه، نمی‌دانست. تمرینی به جایی رسید که او خیلی ساکن ایستاده بود. بعدش گفت در آن لحظه دقیقاً فهمیده که هست و چه می‌خواهد. سه ماه بعد از کارش استعفا داد. چیزی را شروع کرد که سال‌ها می‌خواست شروع کند.

«داشتم فرار می‌کردم چون اگر می‌ایستادم، باید می‌فهمیدم. و فهمیدن خطرناک حس می‌شد. بعد ایستادم. خطرناک نبود. روشن بود.»
۰۸ / ۰۸
مردی حدود ۵۳ ساله — THE FIRE HE BURIED

مردی حدود پنجاه و سه‌ساله — آرام، مهربان، رفیق همه — آمد چون زنش گفته بود دیگر آتش ندارد. گفت نمی‌داند منظورش چیست. در تمرینی در روز دوم، چیزی در او بیدار شد که از شاید ده‌سالگی به خودش اجازه نداده بود حسش کند. سه ماه بعدش گفت شوهر متفاوتی شده، پدر متفاوتی — نه چون الان عصبانی است، بلکه چون به خودش جوری دسترسی دارد که چهل سال نداشت.

«این‌قدر خشم داشتم. نمی‌دانستم آنجا بود. رفته بود زیرزمین چون در کودکی یاد گرفتم خشم خطرناک است. در آن لحظه آمد بالا. عصبانی از کسی نبودم. فقط داشتمش. تمام این مدت آنجا بود. دفنش کرده بودم.»

پرسش‌های متداول .

قبلاً خیلی کار درونی کرده‌ام — روان‌درمانی، کوچینگ، کار معنوی. این چه چیزی به آن اضافه می‌کند؟

خوب است. این برای مبتدی نیست. کسانی که قبلاً کار کرده‌اند معمولاً بیشتر از آن می‌گیرند، نه کمتر — چون چیزی برای مقایسه دارند. در این کار چیزهایی می‌بینی که کار قبلی‌ات به آن‌ها نرسیده. نه چون آن کار بد بوده — چون این کار از زاویه‌ی متفاوتی به این چیزها می‌آید.

سه روز به‌علاوه‌ی چهار هفته — وقت ندارم.

می‌فهمم. بیشتر کسانی که تصمیم می‌گیرند بیایند هم وقت ندارند — وقت می‌سازند. سه روز مرخصی واقعی است. چهار هفته شب واقعی است. سؤال این نیست که وقت داری یا نه. سؤال این است که آنچه الان در زندگی‌ات می‌گذرد ارزش این وقت را دارد یا نه. فقط خودت می‌دانی.

مذهبی نیستم — این کار معنوی است؟

مذهبی نیست. معنوی هم نیست به آن شکلی که این کلمه معمولاً استفاده می‌شود. چیزی نیست که باید باور کنی. چیزی نیست که باید بخوانی یا تأیید کنی. کار ساختاریافته و زمینی است. اگر تمرین‌های معنوی داری، احتمالاً عمیق‌تر می‌شوند. اگر نداری، چیزی‌ات نمی‌شود. این کار از تو نمی‌خواهد چیز جدیدی در آن مسیر بپذیری.

الان دارم روان‌درمانی می‌روم.

در گفتگو درباره‌اش صحبت می‌کنیم. بعضی از روان‌درمانگرها خوشحال می‌شوند که مراجعینشان این کار گروهی را به‌موازات بکنند. بعضی ترجیح می‌دهند صبر کنند. بستگی دارد روی چه با آن‌ها کار می‌کنی. پیش از گفتگو با من با درمانگرت مطرح کن. اگر مطمئن نبود، خودم خوشحال می‌شوم با او حرف بزنم. این کار قرار است اضافه کند، نه دخالت کند.

پیش از این چیزی شبیه این را امتحان کرده‌ام و کار نکرد، یا به من آسیب زد.

در گفتگو بگو چه شد. بعضی‌ها تجربه‌ی بدی با کارگاه‌ها یا روان‌درمانی داشته‌اند که جور درنمی‌آمد یا خوب نگه‌داشته نمی‌شد. مهم است که بدانم. اگر آنچه دفعه‌ی پیش کار نکرد نبود ساختار بود — این کار ساختار دارد. اگر تنها ماندن با آن چیزها بود — این کار در گروه است، با جلسات پیگیری بعدش. اگر خود مربی بود — اول من را در گفتگو می‌بینی و خودت می‌بینی.

برای همچین چیزهایی پیر شده‌ام / خیلی جوانم.

بیشتر کسانی که می‌آیند جوان نیستند. جوان‌ها هنوز آن‌قدر زندگی نکرده‌اند که سؤال‌هایی را داشته باشند که این کار به آن‌ها پاسخ می‌دهد. این کار برای کسانی است که چند دهه زندگی پشت سرشان دارند — چهل، پنجاه، شصت، هفتاد. اگر هم جوانی و این سؤال را می‌پرسی، همان پرسیدن یعنی چیزی برای کار کردن داری. آن‌هایی که فکر می‌کنند چیزی برای کار کردن ندارند، بیشتر از همه دارند.

فارسی یا انگلیسی‌ام به اندازه‌ی کافی خوب نیست.

کار به فارسی است، با کمی انگلیسی هرجا کمک کند. به تسلط در هیچ‌کدام نیاز نداری. بدن بیشتر از ذهن می‌فهمد. حتی اگر هر کلمه به تو نرسد، خود کار به تو می‌رسد.

آدم خصوصی‌ای هستم. با غریبه‌ها چیزی به اشتراک نمی‌گذارم.

مجبور نیستی. الزامی برای اشتراک‌گذاری نیست. آدم‌ها هرچه بخواهند می‌گویند. آنچه آدم‌های خصوصی را سورپرایز می‌کند این است که کار اتفاق می‌افتد چه بگویی چه نگویی. کار درونی درونی است. آنچه از تو خواسته می‌شود این است که کار درونی را بکنی — نه اینکه به کسی بگویی چه آمده بالا. خیلی‌ها با چیزهایی می‌روند که به کسی نگفته‌اند، و کار کامل بوده.

نگرانی‌های دیگر — اینکه از هم بپاشم، اینکه گریه کنم، اینکه چیزی بفهمم که نخواهم بدانم، اینکه با گروه نخوانم، اینکه مناسب من نباشد، یا هرچه شخصی‌تر و خصوصی‌تر است — این‌ها در گفتگوی سی‌دقیقه‌ای پیش از پذیرش مطرح می‌شوند. آنجا جای درست‌شان است، نه اینجا.

18 YRS EXPERIENCE · 1,000+ INTERVIEWS · 70% ACCEPTANCE · THOUSANDS GRADUATED · TEDx SPEAKER · FORBES FEATURED

اگر این تو هستی.

فرم را پر می‌کنی. اگر متناسب به نظر بیاید، گفتگوی شصت دقیقه‌ای خواهیم داشت. از آنجا با هم تصمیم می‌گیریم.

درخواست مصاحبه برای مرحله‌ی مقدماتی